غفلتی به نام عادت

توی این چند وقت یه چیز مهم فهمیدم. همیشه از اینکه با دیدن گلها, برف, بارون, یه بچه, یه پیرمرد و یه پیرزن که هنوز عاشقانه با هم زندگی می کنن سراسر وجودم شوق می شد خوشحال می شدم. تا اینکه یه دفعه به این فکر کردم که چرا هر روز باید از دیدن گل باغچه خوشحال بشم؟ چرا باید....این گل که همون گل دیروزه!!!

حالمو با این فکرها بد کردم. اما به جاش به یه چیز مهم رسیدم. چیزی که باعث شد به درست بودن این احساس مطمئن بشم. مث همون جمله که میگه از شک به یقین میرسیم.

هر روز با دیدن اون گل باید شاد شد چون اون روز اون گل هنوز هست. می تونست  نباشه!!!باید به خاطر داشتن چشم هر روز از خدا تشکر کرد چون می تونست امروز دیگه نباشه.باید لحظه لحظه تشکر کرد و شاد بود. خدایا شکر که لذت فهمیدن رو به آدم دادی......

باید به عادت نکردن عادت کنیم.

/ 3 نظر / 12 بازدید
فاطمه سادات

می دونی مشکل من چیه؟ من می گم چرا تو این دوران زندگیمون جوری شده که باید همش پی تعاریف مختلف از شادی و معنای زندگی بگردیم. چرا مثل گذشتگان مثل آدم نمی تونیم کله مون رو پایین بندازیم و زندگی کنیم. این همه ایمیل های معنای زندگی و ... همش نشونه همینهاست. یه جوری مثل مرض واگیردار شده. سمیرا من فقط می خوام زندگی کنم.می فهمی؟ [گل]

مریم

سمیرا جان این عادتهای زندگی خدا تو وجود ما گذاشته که به ان عادت میرسیم نا خداگاه یاده گذشته و حالمون باشیم و ببینیم زندگی در جریان و خواهد بود.عادت وقتی فراموش بشه و یادمون بره از کنار همچی مثل یک دیوار که احساس نداره رد میشیم .

سلیوان

یعنی جمله در حد شکسپیر[شرمنده] شکسپیرو ولش کن باریک نگارنده ی این اثر ادبی[تعجب]